خرید بک لینک
بیست و هشت ساله شدم. و با خودم گفتم با تولدم یه زندگی پر انرژی تر و بهترو شروع کنم تلاشمو بیشتر کنم . البته سعیمو کردم گوش ندادم به اینکه همچنان از نظر همه من یه موجود بیکار بیشعور علافم(مدیونین فکر کنین من هر روز صب تا شب دارم ترجمه میکنم) و اینکه یه کار نیمه وقت هم یافتم. با خودم گفتم با این کار هم درامدم بیشتر میشه هم میتونم خودمو بیمه کنم هم اینکه از خونه بیام بیرون و دوتا آدم ببینم. حالا مامان خانوم که همیشه غر میزنه تو بیکاری الان غر میزنه غلط میکنی بری. بری که چی بشه؟ اصن در شان تو هست بری فروشنده بشی؟ اصن چرا نمیری معلم بشی؟ (مهم نیست که من از معلمی بیزارم و واسه رشته من هم معلم زن نمیخوان واسه این منطقه و اطراف) امروزم روز اول بود مامان دم در منو دید که دارم میرم. بازم داد و بیداد کرد و دخترشو عصبی فرستاد روز اول کارشو شروع کنه حالت تهوعی که گرفتم بماند. یادم باشه هیچ وقت هیچ وقت بچه دار نشم. قول نمیدم اگه بچه دار شدم مثل مامان نباشم. چون دارم میبینم علی رغم میلم گاهی دقیقا کارای اونو انجام میدم رفتارایی که سالها دیدمشون و راه گریزی ازشون ندارم فقط صدف هست که بهم قوت قلب میده

برچسب: آغاز فصل جدید لالیگا,آغاز سال جدید میلادی,آغاز زندگی جدید, نویسنده: یلدا احمدپور تاريخ: جمعه 3 دی 1395 ساعت: 9:25

صفحه بندی